سیب کال حوا

اشعار و نوشته های کاوه جوادیه / (کاوه) / (مهندس کاوه) / (کاوه جوادی)

سیب کال حوا

اشعار و نوشته های کاوه جوادیه / (کاوه) / (مهندس کاوه) / (کاوه جوادی)

باز هم "مصطفای رحماندوست"

وقتی از کار آمدم خانه

دختر کوچکم دوید جلو

بابا جان، مادرم خرید امروز

یک کتاب قشنگ شعر نو

 

زودتر دست و روی خویش بشوی

مادرم ریخت چای در فنجان

بخور و بعد از آن برای گُلَت

دو سه تا شعر از کتاب بخوان

 

اولین شعر را که می خواندم

به گمانم رسید باز از اوست

آری آری نوشته پای شعر

باز هم "مصطفای رحماندوست"

تمام خاطرۀ عشق ما

تو خواستی

            من دانستم

من خواستم

            تو نتوانستی

من با زبان بی زبانی به تو گفتم

            تو با گوش ناشنوایی نشنیدی

                        تمام خاطرۀ عشق ما به هم این بود

ای خدا نشناس ها

هر سحر شمشیر کین بر عدل مطلق می زنند

ظهر خود مرهم به روی فرق منشق می زنند

با هُمُ الغاوُن و ما لا یَفعَلوا کشتندمان

طعنۀ فی کلِّ وادٍ بر فرزدق می زنند

عشق در قاموسشان دیوانگی، عرفان جنون

ننگ بدنامی به عذرا و به وامق می زنند

از نشان چون گل به بام من هزاران پرچم است

بر سر بام مجانین چون که بیرق می زنند

من خدایم، ای خدا نشناس ها، مجنون نیَم

من خدایم، طفل هاتان سنگ ناحق می زنند

گر مرا در جرم خودآگاهی اعدامم کنید

چوب های دار من بانگ انالحق می زنند     

بیا سِیلِ دِلِ ما کُ

دِلِم اَ غُصِّة غُروَت تو مویی چِشمَة خونَه

دلم از غصه غربت تو گوئی چشمة خون است

سَرِ ای چِشمَه کَه نِیسِم اَ چَشِم گورگَه روونَه

کنار این چشمه نشسته ام، از چشمم گریه روان است

مَ ای لا، تو او لا، چِشمَه دِ مِنِ ما شیَه حایِل

من این سو، تو آن سو، چشمه فاصله بین ماست

شی کُنِم رولَه عَزیزِم کِه بَشی وِ مَ تو مایِل

ای عزیز دلم، چه بکنم تا تو به من علاقه مند شوی

بَس که گورگِسِّم دِ چِشمَه چِشمَه نی، سِیلِ بَهارَه

ازبس که درچشمه گریستم،چشمه نیست،سیل بهاراست

اُوِ چِشمَه دیَه شورَه دِهِ دامو شورِه زارَه

آب چشمه دیگر شور شده است، ده پائین شوره زار

رولَه چَش بَوَن، مِتَرسِم دُوارَه هَنی بَوازِم

عزیزم چشمت را ببند، می ترسم که باز ببازم

مَ سِزِرگِه مِرَه لارِم اِیَه چَش وَ تو نَنازِم

ستون فقراتم می لرزد اگر تو را نگاه نکنم

تو کِه چَشاتَ بَوَنّی صوا صُب هَنی ایوارَه س

اگرتوچشمانت راببندی، صبح فردا هنوز غروب است

دِ چَشات هِزار تا خُورشی دِ چَشام اَشکِ سِتارَه س

درچشمان توهزارخورشید،درچشمان من اشک ستاره است

بیا سِیلِ دِلِ ما کُ کِه چینی زار و کَلافِه م

بیا و به دل ما بنگر که چنان زار و کلافه هستم

کِه زونَ فارسی نَه هَشتِم وِ لُری شِعر مِبافَم

که فارسی راگذاشته ام، به لهجه لری شعر می سرایم

شراب بی خبری از سبوی وهم

خدا کند که ز چشم حسود بد مرسادم

اگر ز هجر غمینم ز یاد روی تو شادم

درآن سپیده به رویا چه ها که با تو نکردم

که هوشیاری از این خواب خوب کاش مبادم

هم از پیاله چشیدم، هم از قرابه کشیدم

ز غنچه بوسه گرفتم، به لاله بوسه نهادم

نگاه، خیره نمودم به نرگس از سر مستی

به پنجه تاب سر سنبل و بنفشه بدادم

چو دست داد کمند سیه به دست بگیرم

کمان کشیدی و ناوک به قلب پاره فتادم

هزار جان گرامی نثار پای تو کردم

گره ز زلف گشودی، هزار عقده گشادم

نماز ظهرم و عصرم قضا شده است و نخواندم

ز شام کفر دو زلفت، یقین، رفته به بادم

شراب بی خبری از سبوی وهم به جامم

زخط جور فزون ریز، باد هرچه که بادم

کدام طالع نحسی فکند سایه به بامم؟

کشید روی جبین سپید خط سوادم

که راه هجر گرفتی، مرا نهادی و رفتی

پیامی از تو نیامد، نکرده ای ز چه یادم؟

به جز به خواب و به رویا وصال نیست میسّر

مرا مگر به جز از بهر غصه دهر نزادم

زخاطرت نگذشت این نشسته در دل رویا؟

ز خاطر تو مگر رفت عهد مهر و ودادم

تهی است حنجره‌ام ازهوای شیون وفریاد

وگرنه گوش فلک کر شود ز ضجه و دادم

بگو بدان مه رویائیم که بی تو بمیرد

چودم به دم نزند "کاوه" از ولای شما دم