دوباره چشمانت را
چون توهم رنگ سحر!
به من بدوز
دوباره صدایت را
چون پژواک سکوت!
در گوشم طنین انداز کن
دوباره اندامت را
چون رویای وجود!
در برم جای ده
دوباره دستانت را
چون پیچش مار کبری!
بر بدنم حلقه کن
و دوباره پاهایت را
چون سیل غم!
به سویم روان ساز
برای عاشقان گویم برای آن که سودایی به سر دارد برای آن که احساسی برای زردی گل های یخ دارد برای مردمان پاک و خون آلود برای مردمان بخت برگشته برای هرکسی جز تو * * * برای عاشقان گویم برای تو نه که در سینه ات قلبی ندارد جای برای تو نه که احساسی غیر از پوچی فکری نهادت را نمی سازد برای خود و دیگر مردمان شهرکم من شعر می گویم برای آن که در گرداب می چرخد برای آن که در مرداب می میرد
برای هرکسی جز تو |
منشین، ز
جا برخیز، راه دیگری نیست
بستیز، یا بگریز،
راه دیگری نیست
یک حلقه
در گردن، چنان آونگ از دار
یا در ستم آویز،
راه دیگری نیست
نامی به تاریخ از تو خواهد ماند، بگزین
شیرویه یا پرویز، راه دیگری نیست
وقتی سم اسب مغول سرخ است از خون
جز جنگ با پرویز راه دیگری نیست
گر طالب
عطر بهاری، همتی کن
بگذر از این پائیز،
راه دیگری نیست
باید که
لاجرعه بنوشی شوکران را
از کاسه ای لبریز،
راه دیگری نیست
یا دامن رنگین به
بر کن، یا حذر کن
زاین خلق رنگ آمیز،
راه دیگری نیست
حنجره بسته، هیچ روزن نیست
معبری هم برای شیون نیست
چشمۀ شعر باز جوشان است
لیک حرفی برای گفتن نیست
روشنای نگاه نرگس رفت
سخنی بر زبان سوسن نیست
گفته ام با زبان مادریم:
مادرم هم زبان با من نیست
دامن از خون و اشک آلوده است
پاک تر زاین، به شهر، دامن نیست
پا به پایم بیا که بگریزیم
کرۀ ارض جای بودن نیست
بپریم از ستاره بالاتر
خاکدانی فضای مسکن نیست
زیر سقف فسانه ها خفتیم
غافل از آن که قصه مأمن نیست
به پری های قصه دل بستیم
در جهان غیر دیو ریمن نیست
دل به امید گرم می ماند
سرد چون دل، نه دی، نه بهمن نیست
آن قَدَر تیر فتنه باریده است
که به تن غیر زخم جوشن نیست
نی، خطا گفته ام که زان همه تیر
جوشنم هست و در درون تن نیست
طرح یک
شاید که بغض پنجره ها یک روز
از اشک های این
هشتاد ساله ابر بی باران
بگشاید و
سیلاب خشم رود
دریای پر تلاطمِ انسان را
موجی دگر شود
طرح دو
در خشمناکیِ طوفان و موج و باد
کشتی غوطه ور – انسان –
گه در فراز
گاه در فرود
در این یگانه گسترۀ آبی وسیع
چشم انتظار غرق شدن در کجال این
دریای بی کرانۀ تنهایی و غم است
طرح سه
از حیرت و تعجب این قصه های گُنگ
حتی دهان پنجره ها نیز
باز مانده است
طرح چهار
طرح عبوس خطوط موازی دیوار
در لابلای آن همه زردی خشت و سنگ
در چشم من نشانه ای از دوری من است
من با خودم
همچون دو بند موازی این طرح گُنگ
هرگز بر این همه دوری
فائق نمی شویم
طرح پنج
در این ستبر بلند هزار سنگ
حتی دریچه ای
کی آشنا کند؟
زندانیان همارۀ این برج کهنه را
با نور سرخ گونۀ خورشید صبحگاه
طرح شش
آوازهای دور
و دست های پینه بستۀ پیران
گره زده
از دور دست شب تاریخ، - یا تاریک –
فریاد می شوند
طرح هفت
اینک امام صبح
اینک شکوه روشن چاشتگاه نور
اینک طلوع فجر
واینک .............. هزار اینک