سیب کال حوا

اشعار و نوشته های کاوه جوادیه / (کاوه) / (مهندس کاوه) / (کاوه جوادی)

سیب کال حوا

اشعار و نوشته های کاوه جوادیه / (کاوه) / (مهندس کاوه) / (کاوه جوادی)

چارده

تندریم و گوش، کر داریم ما

آذرخشیم و شرر داریم ما

ابر نیسانی باران آوریم

در دل خود شور و شر داریم ما

نو بهاریم و به گل آبستنیم

غنچه های خوبِ تر داریم ما

رنگ پائیز از زمستان زادگان

دشمنانی بد گهر داریم ما

باغبان را گو هزاران باغ گل

از فدک هم تازه تر داریم ما

تیغ بر فرق شقایق می زنند

هر سحر شق القمر داریم ما

ژاله ایم و روی برگ لاله ها

تشت ها خون جگر داریم ما

خشکسالی گر بیاید سوی باغ

بر سر صد نیزه سر داریم ما

خود گل خورشید گردانیم از آن

سجده از شب تا سحر داریم ما

باقر علم گلیم آنسان که از

بوریا حاصل شکر داریم ما

راستی ما سرو را آموختیم

مکتب صدق و هنر داریم ما

از لطافت مایۀ رشک گلیم

لیک گلچینی اگر داریم ما

کِظم و لطف خود به یک سو می نهیم

خانه اش زیر و زبر داریم ما

شاخ طوبی را رضائیم ار چه خود

صد ارم در زیر پر داریم ما

آیت تقوا و پرهیزیم اگر

جلوه ها چون نیلوفر داریم ما

پاکی باران و ابر رحمتیم

روی نَقیِ گل اثر داریم ما

حجم زندان را ز گل آکنده اند

محبس گل هم مگر داریم ما

باغ یعنی انتظاری در حضور

از گل نرگس خبر داریم ما

سینۀ آئینه پاک از نور ماست

شیشه را از سنگ بر داریم ما

به کفتاران و کرکس ها می اندیشم

به کفتاران می اندیشم

به کفتاران و کرکس ها

به این دریادلان پاک

به این ها که برای سیری و ماندن

نمی بندند

طمع در جان یک جاندار

و تنها لاشه های مانده از کشتار وحشی های دیگر را به عنوان طعام خویش بگزیدند

به کفتاران می اندیشم

به کفتاران و کرکس ها

به این دریادلان پاک

ابوالحسن ورزی

نه ذوق نغمه، نه آزادی فغان دارم

چه سود از آن که به شاخ گل آشیان دارم

ابوالحسن ورزی

 

امیر شعر رسید و شعف به جان دارم

بــه جان خود شعف از یار مهربان دارم

ورای حد تصور، غزال دشت غزل

امید ما ز ره آمد، ببین که جان دارم

لهیب شعله شعرش، چو بر بیاض افتاد

حــکایت سخنش گوئیا عیان دارم

ســخن سرای ادیبی که با کلامش دل

نــهاده داغ سکوتی که بر زبان دارم

وداد یار عزیزی که آمده است از ره

روان اشک ز دیده به رخ نشان دارم

زهی رسیدن استاد شعر زی میهن

یــگانة سخن اینک در آشیان دارم

 

در محفل بازگشت ابوالحسن ورزی پس از آن که ایشان غزلی با مطلع اشاره شده خواندند ارتجالاً سروده و به ایشان تقدیم شد

بوی حوا، بوی گندم، بوی مار

گفت "بوی تازۀ نان می دهی"

بوی گیسوی پریشان می دهی

بوی عطر دختران تازه رس

بوی بوسه، بوی پستان می دهی

بوی سنگین شراب خانگی

بوی مخموران و مستان می دهی

گویمت: بوی عجوز روسپی

بوی پیکرهای عریان می دهی

بوی خون دختر رز کی دهی؟

بوی خون حیض هیزان می دهی

بوی حوا، بوی گندم، بوی مار

بوی هبط نسل انسان می دهی

بوی دیو و بوی ابلیس رجیم

بوی ریمن، بوی شیطان می دهی

بوی پرواز ملخ بر کشتزار

بوی گندمزار سوزان می دهی

بوی هستی سوز سیلاب بلا

بوی تندر، بوی طوفان می دهی

بوی قحطی و کویر و شوره زار

بوی خاک خشک عطشان می دهی

بوی کفتاران و بوی کرکسان

بوی لاشه، در بیابان می دهی

بوی تیغ و دشنه و شمشیر و خون

بوی سرداران بی جان می دهی

بوی کشتن، بوی مردن، بوی جنگ

بوی جغد شهر ویران می دهی

بوی تابوت سیاه مردگان

بوی دست مرده شویان می دهی

بوی آواز قناری در قفس

بوی زندانبان و زندان می دهی

فاش گویم، بودنت بودار هست

آشکارا بوی پنهان می دهی

گفت: "بوی سورۀ قرآن دهی"

آری آری بوی رحمان می دهی

 

با پوزش به خاطر چند قافیه شایگان که علی رغم وقوف با ترجیح موضوع از شعر حذف نشدند

مناجات خونین

مناجات علی امشب به خون آغشته تر بود

که هر شب خون ز چشم و امشبش از فرق سربود

خطا گفتی "به می سجاده رنگین کن" که یاری

به خون سجاده رنگین کرده، شاعر بی خبر بود

طبیبان مرهمش را شیر و شکّر خوانده بودند

از این رو قاتلش را شام از شیر و شکر بود

در این غم تا مبادا قاتلش بی شام ماند

علی را شام بیماری فقط خون جگر بود

الا ای زادۀ ملجم، چه کردی تا علی را

ندا "فُزتُ وَ رَبَّ الکَعبه" و خون تا کمر بود

بگو الله اکبر گو، اذان گو را ازآن رو

که با کفار اینجا معجز شق القمر بود

از این غم "کاوه" را دیدم مناجاتش به سان

مناجات علی امشب به خون آغشته تر بود