می برندم چو از این دار سرِ دار دگر
می دهد حکم به قتلم ز چه سردار دگر
من چه کردم مگر ای یار؟ خدا را تو بگو
هیچ کردم به جز از میل تو کردار دگر؟
همه گویند به فریاد: که او را مکشید
لیک دارند مگر گوش بدهکار دگر
چو به دارم نکِشند و نکُشندم، باری
خواه از این راه وَ یا خواه به رفتار دگر
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر
گر به مسجد بروم، یا که به زندان بروم
همه دانند که من در ره ایمان بروم
"دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم"
من نیم آن که دگر پای ز ره در بکشم
ور که اعدام کنندم، تنِ بی جان بروم
می چکد خون دل از دیده به جای اشکم
چو روم راه حقیقت، چه خوش اینسان بروم
خُرّم آن روز که با دیدۀ گریان بروم
تا زنم آب در میکده یک بار دگر
نه مریضم، نه بود بر تن بیمار تبی
گرچه چون شمع شوم آب ز تاب لهبی
همتی، بال و پری گیرم و پرواز کنم
تا پرم زاین قفس تنگ برون با ربّی
روشن از نور عدالت بشود این شب ظلم
چو نهم پای برون از در این بند شبی
گر نهم پای به راه و قدمی دارم باز
نروم هیچ رهی را به جز از راه نبی
معرفت نیست در این قوم، خدا را سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
گر ندارند به دل معرفتی باید ساخت
نه که بگریزم از این مُلک به تعجیل و به تاخت
گر عدو شد متواری، همه از وحدت بود
تا که او وحدت ما دید، چنین قافیه باخت
بی گنه بودم و صد حیله بزد دشمن و حال
دوست دشمن شد و این یار به زندان انداخت
سوختم، سوختم از درد دهان بینی یار
دشمنی دم زد و یاریم بدان شعله گداخت
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر که یارم بدرد تار تن من از پود
بکشم سر، بزنم داد، که بر یار درود
همه دانند که من خاک ره یار بُدَم
که توان گفت به سر عشق دگر یارم بود؟
هر که خوانده است چنین نغمه و دستان محال
نشنیده است مگر قصه ای از عاد و ثمود؟
نَبُوَد هیچ غم از بند مرا، چون دانم
می توان رفت از این بند زمانی بس زود
گر مساعد شودم دایرۀ چرخ کبود
یا به دست آورمش باز به پرگار دگر
گرچه از روی جوان سالکمان پندارند
پیر دیریم، بگو حرمت ما را دارند
شکوه از بند فراوان و دل از بند غمین
هم به بار غم دل مفتریان سربارند
لیک با این همه اندوه گران و حرمان
چو ز پایم غُل و زنجیر گران بردارند
نکنم یاد از این بند خدارا، ای یار
گرچه دانم همه این جمله به خاطر آرند
عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزۀ شوخش و آن طره طرار دگر
این همان بیت شکرخاست که یاران گفتند
هم به دروازه و هم بر در زندان گفتند
هر شکنجه به نظر غمزۀ شوخ انگارند
یا که شلاق عدو طره طران گفتند
راز ما گشت از این گوش به آن گوش و کنون
همه از پیر و جوان بر سر میدان گفتند
ما ندانیم چه کس، در چه زمان، گفت به که
یا که احباب درِ گوش رفیقان گفتند
راز سربستۀ ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
ای برادر! تو به زندانی و دردت با ماست
غم بندت به دل پیر و جوان داناست
"نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو" صدها صدهاست
ننشستیم و نخواهیم نشست و دانیم
بهر آزادی تو باز به پا باید خاست
باز بینم که دگر بار بر این شعر بلند
جای پا و اثر "کاوه" در این ره پیداست
فاش گویم نه در این واقعه "حافظ" تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر
نَبُوَد هیچ کسی
در پس پنجره ها
همه رفتند به خواب
شهر ما خاموش است
و در این شهر خَموش
نیست یک زمزمه هم
جز صدای شبگرد
که چنین می گوید:
همه آسوده بخوابید امشب
و دعا نیز به داروغه کنید
شهر در امن و امان است .... ولی
ناگهان فریادِ
مدهش یک سرباز
شکند دیوار
این سکوت سنگین
که: بگیرید، بایست
هر دو دستت برسر
و مکن فکر فرار
که ترا خواهم کشت
در همان لحظۀ آغاز گریز
و در آن کوچۀ تاریک یکایک درها
باز می گردد و در آن سرها
نه نمایان، که نهان پیدایند
و سپس در همه شهر
رسد این بانگ به گوش
که: ببندید همه درها را
همه آسوده بخوابید امشب
و دعا نیز به داروغه کنید
شهر در امن و امان است همه
هیچ کس نیست برون از خانه
و صدای یک مرد
از همان کوچۀ تاریک به گوشم آید
که به خود می گوید:
پس چه بود آن فریاد؟ پس چه بود آن فریاد؟
هم پایۀ صد غربت گفتی که غریبی تو
گفتم غم تنهائی واین درد دلم بشنو
گفتی ز چه رو بهر یک لحظه رهائی ما
از اوج چو افتادیم، پرواز کنیم از نو
گفتی که بهین دانش این است که بشناسم
یک قطرۀ دریا را، یک قطره به نام تو
گفتم که تو نشناسی این قطرۀ دریا را
اینجا همه کس داند این قطره بود لولو
گفتی تو به من روزی، بشناسمت ای مغرور
خورشید نمی میرد زانکار دو چشم کور
یاد آر که پرسیدی کوهی ز مقوایی؟
یا قله البرزی؟ گفتم که تو والایی
هرگز نبرم از یاد این پرسش معصومت
در نزد تو، من شعرم، یا قصه لالایی؟
من یک ره تاریکم، یا نور رهت هستم؟
تو قیسی و من هستم بهر تو چو لیلایی
گفتم که تو هم لالا هم معنی هر شعری
گفتم که تو مهتابی تو روح مسیحایی
گفتی تو به من روزی، بشناسمت ای مغرور
خورشید نمی میرد زانکار دو چشم کور
گفتی که تو نه عارف نه صوفی و نه فاضل
نه شاعر شیرازی، گفتم که تویی کامل
گفتم که همیشه تو پاکی و مصفایی
گفتی که تو خود گاهی مجنونی و گه عاقل
گفتی چو معمایی گفتی که همه دردی
گفتم که تو چون عشقی جای تو بود در دل
گفتی که کنون بشنو این گریۀ من باشد
گفتم اگر آن دریاست این شانۀ من ساحل
گفتی تو به من روزی، بشناسمت ای مغرور
خورشید نمی میرد زانکار دو چشم کور
تو صبح کاذبی ای دوست، می دانم
ولی من خوب می دانم
تو صبح کاذبی، اما بدان این را
به انوار طلایی رنگ خورشیدیت
تو صبح کاذبی، اما پس از صدها شب یلدا
ز گرمای تنت من خوب می فهمم ز سرمایت سراغی نیست
تو صبح کاذبی شب را ز زیر جامه پاک و سفید خویش بیرون کن
هر آن کس را که در قلبت تو دادی جای خوب بنگر
تو صبح کاذبی شام سیه از هم درد پیراهن پاک و سفیدت را
بکُش او را، تنش را تا
ابد مدفون به زیر جامه هایت کن تو صبح کاذبی بنگر
لباست می درد از هم تو ای خوش خوان خروس بامدادی ناله ات سر کن
و شاه شهر شب، خودکامه مغرور |
تیره خواهی شد
به زخم تیرگی ها چیره خواهی شد
که جغد شوم شب خاموش خواهد شد
مدهوش خواهد شد
و عمرت بگذرد از شب هزاران شام یلدا را
تنت گرمی ده بس ظهر عاشورا
که شب چون دشمن است ای دوست
که گرخوددشمنت نبود، عدو هم پاره ای از اوست
شبق آخر نشیند در تن الماس
می دانم، خواهم مرد، زاین وسواس
و شب خود را به زاری می کشد بیرون
و شب را در زمینِ آسمان برساز تو مدفون
که شب راهی دهلیز فراموشی است
چراغش رو به خاموشی است |
تو دکونک کوچیکش پینه دوز
با خودش حرف می زد
به آتیش برف می زد
دل و روحش شده جفت
به خدا کفر می گفت
چی می گفتش نمی دونم
اون چه می دونم می خونم
اوم ........ می گفتش
*
* *
ای خدا، او آخدا ...
تو که تو آسمونا
رو تخت عاج می شینی
این پائینا ماها رو نمی بینی
نکنه تو هم داری پیر می شی؟ ها؟
می خواین عینک بگیرم واسۀ شما؟
تو که نون تو چنگته
نون پَلو پری های قشنگته
ما باید صُب تا شوم و جون بکنیم
تازه شب نون بیات سق بزنیم
اگرم نون بیات تو کار باشه
آخدا ... آخدا تو رو نونت پُر خاش خاشه
نونای تازه و داغ و خاش خاشی
آخدا، این روزا توی خونمون آب می پاشی
سولاخ تو پشت بونه خیلی جاهاس
پشت بون نیس، حوض بارون خداس
من خونهم تاق نداره
آسمونم لعنتی هی می باره
زمسّونا خونمون آی سرده
باخاریمون یا تبه یا درده
تب هزارون فایده داره تو خونه
نونامون واسۀ فردا می مونه
تنامون گرم میشه
- سنگم از تب به خدا نرم میشه –
ولی، اما، اگه سرما خوردیم
دیگه ساختهس کارمون، ما مردیم
رفتیم دکتر پول ویزیت می خواس
غذامون نون بیاته، پول کجاس؟
آخدا، گیج نشی می گم سرما
خونۀ ما نمیادش گرما
اگه گرما و تابسّونی هس
خونۀ ما پائیزه، همین و بس
گلای قالیمونم زرد شدن
خون بودن، رنگ تو نامرد شدن
* * *
قالیمون کجاس؟ مگه خل شدی تو؟
اونو ما پارسال گذُشتیمش گرو
اینا رو زن پینه دوز می گف
می گف اما که چه دلدوز می گف
* * *
حرفای پیرزنه مردک رو
به خودش آورد، را افتاد به جلو
آخه بچه ش مریض بود، می باید
اونو می برد پیش یک دکتر گیج و نابلد
نه از اون دکترای با لفت و لیس
اونا که بشون میگن داعا نویس
پول دکتر رو نداش
پول تو جیبش نمیذاش
* * *
نوش داعا نویس روی یک کاغذ
هوالشافی، هوالشافی المرض
* * *
وقتی خواس بده پول یارو رو
پول نداش، کتش رو دادش به گرو