سیب کال حوا

اشعار و نوشته های کاوه جوادیه / (کاوه) / (مهندس کاوه) / (کاوه جوادی)

سیب کال حوا

اشعار و نوشته های کاوه جوادیه / (کاوه) / (مهندس کاوه) / (کاوه جوادی)

یکی رها کندم

پرنده ای که ز پرواز خود جدا مانده است

هزار سال پریده، در ابتدا مانده است

نخورده تیری و بالش شکسته و زخمی است

قفس ندیده، ولیکن در انزوا مانده است

ورای حد خیال تو سقف پروازش

ولی به خاک نشسته، ز کوچ جا مانده است

یهودواره نشسته است و لوح ده فرمان

چنان دو وزنه سنگیش بر دو پا مانده است

نه مایل است که پر برکشد به اوج عروج

نه قادر است بماند، بگو چرا مانده است

میان ماندن و رفتن، نشستن و پرواز

میان لحظه تردید بال ها مانده است

نمازهای شکسته به موطنش خوانده است

خودش هنوز نفهمیده رفته، یا مانده است

یکی رها کندم، آن پرنده من هستم

پرنده ای که ز پرواز خود جدا مانده است

چارانه ها (جِد)

عمری که همه صوم و صلاتم بُد راست

شیطان به فریب از دلم ایمان کاست

امسال مه صیام دل ساغر خواست

سالی که نکوست، از بهارش پیداست


تو و عرش کبریائی، من و کلبۀ نداری

نبود در آن و در این، همه ثروتی است جاری

تو که ایزدی، خدایی، نرسی به گرد پایم

که مرا یکی چو تو هست و تو چون خودی نداری


 

عروه الوثقای من گیسوی توست

قوس محرابم خم ابروی توست

چشمه کوثر، دو چشم مست توست

طوبی من قامت دلجوی توست


  

زنجیر به دست ماست درگیر

نی دست نحیف ما به زنجیر

مائیم اگرچه بر سر دار

دار است به دام ما گرفتار


زهدان زمین هنوز تب دارد

فریاد جگرخراش بر لب دارد

تا زخمه چشم بر تنش ننشیند

بر پیکر خود چادری از شب دارد


کاشکی صلح در جهان می بود

واژه جنگ بی نشان می بود

کاشکی کوچه های شهر همه

کوچة آشتی کنان می بود


چو رفت آن که دلم برده هرچه باداباد

نگاه می کنم به پس پرده، هرچه بادا باد

فراق رنج عظیمی است، من که خواهم رفت

به راه یار سفر کرده، هرچه باداباد


 

دیریست اسیر بی قراری شده ام

چندیست که از خودم فراری شده ام

چون زشت و قبیح و چندش آور، مثلِ

یک زخم عمیق دست کاری شده ام


 

نمی دانم چرا دلگیرم از تو

تمام حج سینه، سیرم از تو

نمی دانم، مگر وارونه گردی

که اینسان شد سیه تقدیرم از تو


نخشبی دیگر و این بادیه سر تا سر چاه

هردمی از دل هر جاه برآید صد ماه

بی افولند همه گرچه به خاک افتادند

هرکه دارد همس کرب و بلا بسم الله

تهران  64/11/5


اسیران ناله ها در سینه دارند

خبرها از شه آدینه دارند

مباد از غم دل ایشان مکدر

که قلبی پاک تر زآئینه دارند

تهران 66/10/10


تا شاه ستم به دار آویخته شد

از پنجۀ کفر خون حق ریخته شد

در جنگ میان ارتش شام و سحر

خون علی و محمد آمیخته شد

تهران 66/10/16


 

ترا یک بار دیدم آه و فریاد

دلم در چنبر زلف تو افتاد

غلط کردم شدم دیوانۀ تو

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

تهران 71/11/13


ترا از پشت چادر بو کشیدن

همان بوی تنت را دوست دارم

نشستن بر ستونی تکیه دادن

تماشا کردنت را دوست دارم

بیت الله الحرام 72/10/10


سر تا سر کائنات هست از مادر

آئینه جهان و صورت است از مادر

یعنی است همه فراز و پست از مادر

یا غیر خداست، هرچه هست از مادر

تهران 75/3/5


حالا که خود خواندی مرا تا کوچه عشق

با من دو سه گام دگر هم همسفر شو

من چند کوچه آن طرف تر می نشینم

یعنی که کوی وصل، منشین، رهسپر شو

تهران 77/3/25


 

دل زیمن قدم عشق ز غم آزاد است

قلب من شهر غریبی است که عشق آباد است

دل سراسر همه زخم است، ولی باکی نیست

بر لب زخم دلم شورش این فریاد است

گناباد 83/8/5


چَشِ سُوزِت چی دَریایِه دِ جیوَه

چشم سبز تو چون دریاست در جیوه

چَشِ مَ دالِکه ی دریاس غَریوه

چشم من مادر دریاست ای غریبه

تا سِیلِت کِردِمَه حُونَه ام دِ سیِلَه

از زمانی که نگاهت کرده ام خانه ام در سیل است

گِریوَه دِ گِریوَه دِ گِریوَه

گریه در گریه در گریه

خرم آباد  زمستان 88


تمامی تو رو یک جا می خوامش

کی گفته که زیاده این یه خواهش؟

تن و روحت رو از هم دور کردن

مث کشتن می مونه، نه نوازش

خرم آباد 88/1/19


هر که پا بگذاشت در این خانه از لطف خداست

نان دهیدش، کفر و ایمانش مپرسید این خطاست

چون به جان ارزد به درگاه خدای متعال

هر که باشد خاک پایش توتیای چشم ماست

تهران 16/9/90


تلخ گردیده است کام زندگی

شوکران ریز است جام زندگی

زندگی بار سفر بست و گریخت              

مرگ شد قائم مقام زندگی

تهران 25/10/91


آن قصۀ دیرین که در خاطره پابرجاست

چوپان که دروغ آمیز می گفت که گرگ اینجاست

تنها گنهش این بود، تنهائی در صحرا

افسوس که تنها گرگ فهمید که او تنهاست

تهران 92/8/15


سیبی که تو می دهی به دستم شاید

آئینه ای از هبوط آدم باشد

رندانه بهشت را به سیبی بخشم

از رنگ لبت اگر بر آن باشد رد

کاوه     تهران 94/3/12


سحرا میام که دربون باب الجواد بشم

ظهرا تو سفره خونه، مهمون مهموناد بشم

که اگه عصرا برم هاشمیه گنا کنم

روم بشه شبا دخیل پنجره فولاد بشم

 

تشنمه از آب سقا خونه طلات میخوام

خودمو کوچیکتر از ارزن کفترات میخوام

نه، تو این دنیا ازت قد یه ارزن نمیخوام

بلیت یک سره رد شدن از صراط میخوام

 

تا میام تو حرمت دلم پر از الو میشه

هم صدا با ناقاره خونت دلم یهو میشه

ما که سهلیم، کافرام میان ازت شفا میخوان

گرگ اگه بیاد حرم، کفتر جلد تو میشه

تهران 94/4/23


                                        

هرچند به صد مسلک و صد آئینیم

دلدادۀ این گربۀ پولادینیم

زرتشتی و عیسوی، مسلمان و یهود

ما یک دِلِگان، بابک خرّمدینیم

تهران 94/10/11


 

معنی هموارۀ فتح الفتوح

نقشه ها دارد گواهی با وضوح

نام تو بوده "خلیج فارس" از

اولین روز پس از طوفان نوح

کاوه   تهران 96/7/22


برای رومینا ...


گیرم به کسی تخمِ نِکو، آب فراوان

دادی و ندادی هنر پرورش آن


حاصل ز درو، زودتر از دانه زنی چیست؟ 

یک گندمک نارَس و یک داس پشیمان

ارزروم ٩٩/٣/٩  ٢٠٢٠/۵/۲۹

مقام ومیز همچون روسپی است

نام یزدان ابتدای کار ماست

زاین سبب ایزد همیشه یار ماست

ای صبا از ما بر آن جویای نام

در رجائی شهر برسان صد سلام

واین نصیحت نیز از مایش رسان

زاین غرور و کبر بگذر ای جوان

کاین مقام ومیز همچون روسپی است

دل بدان بستن مرام عقل نیست

روسپی یک دم از آن توست و بس

کی شود عاقل بدین کس هم نفس؟

گاه نفست بر تَبَختُر می کشد

زآتش نخوت دلت گُر می کشد

گه ز نخوت خویش را گم می کنی

با غضب رو سوی مردم می کنی

دست خط این و آن را پاره کن

ضعف نفس خویش را زان چاره کن

لیک سختی با هنرمندان نکن

"هرچه خواهی کن، ولیکن آن مکن"

جنگ با اهل هنر آسان مدان

رستم اینجا صد سپر انداخت، هان

چون به میدان هنرمندان شوی

پیلتن باشی اگر، بی جان شوی

ور شوی در پنجۀ ایشان اسیر

موش می گردی، اگر باشی چو شیر

سخت رویی با هنرمندان مکن

خویش در بند هنر زندان مکن

گرچه دانم کان مقامت کرده خام

درگذر، کاین ننگ می باشد، نه نام

کم دِماغ نفس خود را چاق کن

در کنار عقل خود اطراق کن

دل مبند ای جان بدان جاه بلند

دل بر ایمان و به تقوایت ببند

او را دیدم

او را دیدم

با قامتی میانه و با سینه ای فراخ

به آیه های بلند غرور می مانست

 

بر گونه های او

انبوه محاسن سیاه و پرپشتش

به ماه و به خورشید نه، به نور می مانست

 

او را دیدم

حتی سلام مرا نیز پاسخ گفت

نور از صدای لطیفش نمی شکست

 

 

او خود ترانه بود و به شعر و شعور می مانست

شراره ها


چه کرده ای به فراقم، که از فراق تو شادم

بگو که دل به که دادی، که دل به غیر تو دادم


عاشقانی بی قرار، خونیانی غم زده

سینه ها در انتظار، دشنه ها ماتم زده


منی که همچو گل آفتابگردانم

چگونه چشم تماشا ز تو بگردانم



گر این حلوا به دست شیخ افتد

گمانم نیست تا افطار پاید



ای شیشه ترد جیوه آگین

ای آینه، ای حجم دروغین


به من گویند این اطراف نبود هیچ تا پستا

نمی دانند من خود آسیابانم در این صحرا


تا که از دستان سربی زخمه ای بر سازهاست

گوشۀ صدری دگر مجموعۀ آوازهاست

کاوه   تهران 78/5/5



یک کاوه لازم است که آهنگری کند

ضحاک اگر که بار دگر رهبری کند


وخدا هم گه گاه
شیطنت ها دارد
تهران 65/1/12

سعید سلیمان پور ارومی:

تا خراب از می شدم ، بردند پیش زاهدم

بررسی‌مان کرد و گفت :«این قابل تعمیر نیست!»

کاوه:

کاشکی پیش من آیی، من که پیر مذهبم

چون که تعمیر شما در حد آن بی پیر نیست

تهران  30/2/93


گر که مداحان همه باشند همچون این صنم

کم ز چوبی نیستم، منبر بسازید از تنم

تهران  93/3/11


پس از توقیف نشریۀ "آسمان"

آسمان بار امانت نتوانست کشید

گشت توقیف که هرکس بتواند بکشد


"به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟!"

بخواست جام می و گفت: پس چرا خالیست؟

"به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟!"

جواب داد ولم کن اجالتاً مستم

تهران  17/7/93


وقتی سیاهچاله مقصد تبعید نور شد

حبس "فتیله ها" به یک دو بهانه بعید نیست

تهران  94/8/21


فقط این پنج حرف و قصه کوتاه

برادر، گرگ، خون، پیراهن و چاه

تهران  94/8/27

 

 

پرسشی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

پس چرا در کل مجلس هیچ دانشمند نیست؟

تهران  94/9/2


"گل" در بر و می در کفِ دیوید بکام است

آن کس که چنین روز نمی خواست کدام است؟

تهران 95/6/16


ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

لیک دیگر نه به این حد و نه در این ابعاد

تهران 96/3/17


بی چاره درخت های خانه

خم کرده به زیر برف شانه

تهران 96/11/8



قالیچۀ پرنده چرا از اوج

بر خاک خشک این وطن افتاده؟


آیا نگین و مُهر سلیمانی

در دست دیو و اهرمن افتاده؟

ارزروم 98/10/22